با خودم فکر می کنم چی شد یعنی؟!! کجای قصه پذیرفتمت؟ کجا باورت کردم؟ کجا یه دفعه احساس کردم که دوستت دارم؟ کجاش بود که وابسته شدم؟ کی اعتماد کردم؟ اصلا از کجاهای این راه پر پیچ و خم عاشق شدم؟!!
کجای قصه منه خودمو جا گذاشتم و باهات یکی شدم...
به این فکر می کنم که تو کی هستی؟ چی بودی؟ از کجای ماجرا با حرفاو کارات به منه لعنتی این اطمینانو دادی که خدا از روز اول تورو واسه من ساخته... که اون بغل لعنتیت که حسرت شب و روزم شده فقط اندازه ی من میشه... که دستات تنها وظیفشون اینکه دور کمر من حلقه بزنن و موهای منو ناز کنن...که لبات فقط واسه اینن که من چت کنم و هر دو مین یه بار اینقده بگم امین بوس محکم که کلافه بشی...
چی شد که همه چیم شدی؟ اصلا خودت بگو چه جوری میشه که یک عدد امین اینجوری میشه همه ی زندگی ادم؟!!!
این ساعتها داره مثل یه قرن واسم میگذره. حال محکومیو دارم که حکم اعدام تو دستشه ولی تو دلش امید به عفو داره... بیا و منو از این کابوس وحشتناک نجات بده.
اگه تو دلت هنوزم یکمی مهر به منو این رابطه هست بیا منو بیدار کنو بگو همه ی اینا یه خواب بوده و کمک کن تا فردای روشن تری بسازیم...
وقتی این صفحه رو باز کردم فکر کردم قده هزار تا خط واست حرف دارم, هنوزم همین فکرو میکنم ولی میدونی حرفام جنسشون گفتنی نیست... حرفامو توی هق هقام, توی لرزش صدام, توی التماس کردنام, توی تورو خدا تورو خدا گفتنام, توی بیقراریام, لا به لای زجه هام, همشونو گفتم و شنیدی... دلم می خواد کمکم کنی... که محکم بکشیم بیرون از هزار توی این کابوس وحشتناک. بعد گرم و پر از خواستن بغلم کنیو بزاری تو اغوش گرمت فراموش کنم همه ی وحشتمو, که بزاری با معجزه ی دستات این لرزش لعنتی از قلبم و تنم و صدام گرفته بشه... که غرق کنی توی ارامش این وجود بی قرارو...
هیچ وقت فکر نمی کردم تو همچون شرایطی عکس العملم اینطوری باشه... این یعنی, یعنی خیلی عاشقم...
کم لطفی و کم لطفن این روزها...
وقتی تو نیستی
چه فرقی میکند
فرقم را از کجا باز کنم
و یقه ام را تا کجا...
کبریت خیس ـ عباس صفاری
.........................................................................
وقتی خوندمش تا مغز استخونم سوخت. این یعنی یه روزی, یکی, یه جایی, حال امروز منو تجربه کرده...
چیزی که از جنس سکوت نباشه, چیزی که بشکنه سکوتو, چیزی از جنس تبر...
گاهی باید اینجا بالا اورد حرفهایی رو که تو نبودت غورتشون میدم.
شاید تو هم حق داشته باشی بدونی که دل کوچیک من اینروزها همش هوس عاشقانه های دوردستت رو میکنه,
که دلش نشونه میخواد, نه واسه اینکه بخواد مطمئن بشه, نه... فقط میخواد عاشقی کنه با این نشونه ها, که تکرار کنه عاشقانه هارو, که حواسش همیشه باشه که یکی هست اون دوردورا که رسم عاشقیش رو از همه ی ادمای دنیا بهتر بلده...
اصلا میدونی دل کوچولوی منم حق داره که گاهی بیخبر از همه جا, همینطور که اروم سرشو گذاشته و رو پاهات خوابیده موهاشو بدی کنارو پشت گردنشو ببوسیو مستانه تا ابرا ببریش...
چیزی از جنس نگاهت روی پستی بلندیهای وجودم...
دارم یاد می گیرم که نخواستنت رو در عین خواستنت چه جوری میشه ادم به خودش تلقین کنه که زبونت بگه که به از دور دیدن خوشیش راضیم در حالی که بند بند وجودت درد میکنه از دلتنگی...
من به اندازه ی تمام روزهای نداشتنت قاعده ام این سالها...
یعنی خر تو خری بود! هر کی واسه خودش یه گوشه اهنگی میذاشت یا گیتاری میزد بعد چهار نفرم دورش تمرین رقص می کردن واسه مسابقه...
یه سریام از این شلوغی استفاده کرده بودن شرینی خونه گیاشونو یا غذاهایی که خوب میپختنو یا کارای هنریشونو میفروختن.
من؟!!
یا بر و بر و با دهن باز به رقصای سنتیشون نگاه می کردم یا به شرینیاو دسرا ناخنک میزدم. نگارنده در حالت دیگه ای دیده نشده!
حالا کار بقیه ام شده روی برد و درو دیوارو هر روز چک می کنن که ببینن پیغامی واسشون هست یا نه. بعضی وقتام زیرش یه چیزی مینویسن که یعنی دیدم پیغامتو...
کار من؟!!
کار منم شده حسرت داشتن دستاتو خوردن... شده روزارو شمردن... شده اخمالو بودن... روزارو شمردن...
اگه بازم از حالم بپرسی باید بگم دیگه حسابی کم اووردم. حسابیا... دلم مامانمو میخواد: ( وضعیت درسام همچین درامه!! سخت شده و منم که حال و حوصله ندارم و هوای خونه زده به سرم. اینه که خدا خودش به خیر کنه..
اقا خسته ام... خسته...
پ.ن: لازمه بگم چقده دلم واست تنگ شده ایا؟!!
امسالم دلم خواست بیام اینجا بنویسم عزیزم چه خوب که به دنیا اومدی تا من با داشتنت بفهمم که حتی با گرفتن دستای یکی میشه اوج لذت و دوست داشتن رو تجربه کرد. که اگه نبودی هیچ وقت نمیتونستم بفهمم که امنترین و دوست داشتنی ترین جای دنیا واسه من میتونه بغل گنده ی یه ادم قلب گنجیشکی باشه! که میشه تمام امید به زندگیت خلاصه بشه تو صدای تپیدن قلب یکی...
چه خوب که به دنیا اومدی تا من باداشتنت بفهمم میشه همه ی ترین های دنیا واسه من جمع بشه تو وجود همون ادم قلب گتجیشکی و البته گاهیم مغز گنجیشکی!! که میشه یه ادم همزمان هم واست عزیزترین باشه هم بدجنس ترین... که دلتنگی یعنی چی؟! که با داشتنت بفهمم چه طوری میشه بوسه هارو با باد پست کرد... که چه طوری میشه عاشق بود و عاشق بود و عاشق بود و دوست داشت...
چه خوب که به دنیا اومدی تا من تو یه همچون روزی با یه قلب لبریز از عشق وقتی دارم با تمام سلولای بدنم واست ارزوهای خوب خوب می کنم بفهمم اوج دوست داشتن چقدر میتونه باشه و چه طوری میشه در نهایت پاکی و صداقت به یکی گفت عزیزم بهترین هارو واست ارزو می کنم...
پس عزیزترین... دوست داشتنی ترین...
تولدت مبارک
هیچ سیلی ای اندازه ی اینی که از تو مکررا می خورم این روزها روحم رو درد نیاورده... سیلی از کسی که جزئی از وجودته و این روزها که قصد جدا شدن کرده خونی ازت میره که خودتم میدونی که کارت تمومه... نوشتم که بدونی حال این روزهامو...
هیچوقت باورم نمیشد که بشه اینطوری دلباخت و یکی شد... که حتی موقع دعواهامونم یک و نیمیم. به جون خودم ما هیچ وقت به دو نمی رسیم! هیچ وقت فکر نمی کردم که بشه ادم بوسه هاشو بده بدست باد و دیوانه وار باور داشته باشه که بعد از عبور از دشت و اقیانوس و جنگل و کویرو صحرا میرسه به اونی که باید برسه... هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی اینقدر محکم بگم به هر قیمتی...
عزیزکم باور کن
من بکارت نداشتت رو به هر قیمتی خواهانم...
مرسی دوستم به خاطر بودنت که اگر همین حضور مجازیت نبود خدا می دونه که با خودم چه می کردم و چی به سر خودم میاوردم... میون اون هق هقای شدید هر حماقتی ازم بر میومد...
خواستم تشکری کرده باشم...