من مینویسم...
نوشتن سخت شده برام. حرف زدن سخت شده، توضیح دادن سخت شده، همه ی کارای سخت دنیا که سخت بودن برام هنوزم سختن و علاوه بر همه ی اون کارای اسون قبلیم حتی واسم سخت شدن… ذهنم درگیره و خسته. بهم ریخته و مشوشه، هیچی از توش در نمیاد. نه که در نیادا از بس که بهم ریخته اس یه چیزی که بخوای از توش بکشی بیرون هزار تا چیز بی ربطه دیگه ام میریزه زمین و گردو خاکی بلند میشه که بیا و ببین!!!
دلم می خواد بنویسم از همه ی چیزایی که با نوشتن گردو خاکشون گرفته میشه… من مینویسم.
+
خودم | سه شنبه شانزدهم بهمن 1386
|
با 2 روز تاخیر
........................................................................
عزیزم چه خوب که به دنیا اومدی...
+
خودم | یکشنبه دوم دی 1386
|
جواب چراها؟!!
نوشتن یکی از سخت ترین کاراست واسم, چون وقتی مینویسم تو من واقعیمو از میون کلمات میبینی. منه بی سانسور...
وقتی حرف میزنیم نصف حرفامو با نگاهم و سکون بین کلماتم می گم. یه سریشون خلاصه میشن توی سکوتم و توی بغض و بقیشم تو دم و بازدم میدم بیرون و تو اگه خیلی مهارت داشته باشی بتونی ردشونو تو سکوت بگیریو تو خلا ترجمشون کنی!!
ولی میدونی نوشتن فرق داره. اینجا دیگه کسی چشماو نگاهت و سکوتت و گرمای تنتو نمیتونه داشته باشه که اگه زبونشونو بلد باشه بتونه ترجمه کنه حرفای نگفتت رو, که نمیشه بهشون گفت حرفای نگفته. واژه ی درستی نیست, باید بهشون گفت حرفایی که تو کلمه جا نمیشن و فقط تو یه حس مشترک میتونی واسشون معادل پیدا کنی... داشتم میگفتم, اینجا باید همه ی اون زبونای کمکیو ترجمه کنی, با مهارت مصخره ای کلمه کنیو به حرکت درشون بیاری.
اینجا وقتی مینویسم تورو ناخوداگاه دعوت میکنم به نفوذ ناپذیر ترین لایه ی وجودیم که واسه خودمم تا وقتی که ننویسمشون غریبه ان!! من بیشتر دختر میون این کلماتم و تو اینو خوب میدونی...
جاهای دیگه تو با اینکه دروغ نمیگی ولی میتونی با یه ثانیه سکوت, یه نگاه و یه خنده از زیربار گفتن حقیقت شونه خالی کنی ولی اینجا تنها جاییه که تو میمونیو کلماتو حرفی که باید کامل بزنیش.
میدونی, از نوشتن میترسم گاهی...
+
خودم | پنجشنبه هفدهم آبان 1386
|
دوست نوشت...
خیلی ساده است.
یه چیزایی مثل نور آفتابه
یه چیزایی مثل آب
نور از هر چقدر دور هم میتونه بیاد و برسه به گل،از یه روزنهی کوچیک حتی، خورشید میتونه قد یه عمر دراز از گلمون دور باشه،گلمونم به دوریش راضی میمونه، بیتابی نمیکنه رسیدنشو، خیلی هم بخوادش می شه آفتاب گردون و رو به خورشید همیشه زنده میمونه و میچرخه
آبو باید بریزی به پاش،توی خاکش،از دور نمی شه
یه سری چیزا پس مثه نوره، مثلا دوست داشتن، که از یه راه خیلی دورم می شه
یه سری چیزا ولی مثه آبه، مثلا بغل کردن، باید واقعی بود، نزدیک بود، لمس کرد، به پاش ریخت
هردوشم باید باشه برای زنده بودن، برای پژمرده نبودن
من نورم زیاده
آبی که بریزم به پات نیست
میترسم از خشک شدنت بانو ...
+
خودم | یکشنبه بیست و نهم مهر 1386
|
این روزها
اینروزا دیگه هیچی راضیم نمی کنه, به همه چیز بی تفاوت شدم. دیگه هیچ عکس العملی به هیچ محرکی نشون نمیدم. سخت شدم و سرد, علتشم فکر می کنم که نمیدونم. دیگه جز تنهایی و دوری هیچی نمی خوام, خیلی خسته ام.
یه جایی یه جمله ای خوندم که تقریبا مضمونش این بود که اگه یکیو خیلی دوست داریو میبینی که شرایطت اذیتش میکنه باید بذاری بره, من چه کار باید بکنم؟
+
خودم | یکشنبه هشتم مهر 1386
|
ناشناخته ها
همیشه اوضاع اونجوری که فکر می کنیم پیش نمیره. گاهی برعکسش میشه. واسه من یکی که وقتی ازهمیشه ناامیدتر بودم بعدش ساعت های فوق العاده تری رو گذروندم. کلا اینروزا بهتر از اونی بوده که فکر می کردم. دلتنگیام یه رنگ خوبی داشته که دوستشون داشتم!! اینروزام هم از دوست جونم پره و هم خالی... هم دارمش و هم ندامش... هم هست و هم نیست... همون موقعی که داریم حرف میزنیم ناخواسته میپرم وسط حرفشو با لب و لوچه اویزون میگم دللللللللللم تنگ شده!! واسم خیلی عجیبه که گاهی وقتی تو بغلشم حس میکنم خدایا چقده دلم واسش تنگه!! وقتی که پیششم, وقتی که بهش فکر میکنم هم خودم و هم احساسام واسه خودم خیلی غریب و غیر معمول میشن.. وقتی که پیششم, وقتی که طرفم اونه من دقیقا میشم یه بچه ی کوچولوی بهونه گیر نق نقو لوس و کاملا دیوونه!! توجهشو مثل یه دختر کوچولو نیاز دارم. این منی که با اون دارم با همه ی منام خیلی فرق داره و واسم خیلی غریبه. هم غریب, هم قریب... من از کشف قابلیت های ناشناخته ام وقتی باهاشم هم لذت میبرم, هم علامت تعجب میشم و هم میترسم...
+
خودم | دوشنبه پنجم شهریور 1386
|
غرغرانه
خیلی غروب بد و دلگیریه. فردا امتحان ریاضی کاربردی دارم با یه استاد پدسگی!!(جدیدا عاشق این پدسگ و پدسوخته شدم) که عادت داره هر ترم فقط نصف شاگرداش درسو پاس کنن. فقط خدا بخیر بگذرونه و از بد حادثه من عاشق این استاد پدسوخته ام و هر ترم باهاش واحد بر می دارم و جالب اینجاست که مدیر گروهمونم هست انگاری!! یعنی این تابستون که اصلا نفهمیدم چی شد و تمام ساعتام توی سرزمین شهید پرور گزوین و تو اتوبان هدر شد پس باشد که با یه نمره ی خوب همه ی اینا تلافی بشه...
دیشبم که در حال اس ام اس بازی با آقای دوست بودیم که یه دفعه سیم کارتش عمرشو داد به شما!! همینطور الکی والا چه میدونم شاید درجه ی عشقولانگی اس ام اس امون از حد مجاز بالاتر بوده... که خوب این قضیه ام به بی حال و دلگیری این غروبه همچین بی ربط نیست. امروز از بس نبود تا غرامو بهش بزنمو نازمو بکشه!! همچین احساس کمبود محبت و بی کسی میکنم این شد که اومدم اینجا بنویسم بلکم یه ذره حالم بهتر بشه. اینقدددددددددددددده الان دلم تنگ شده که داره میمیره. اصلا میدونی همه ی اینارو اینجا نوشتم و غر زدم حالا اخرشم مثل همه روزایی که غر میزنمو بهونه می گیرمو لب و لوچه ام اویزون میشه و دلم بغل و ماچ و ناز می خواد بگم
دوست جونم
من خیلی دوست دارمااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
+
خودم | سه شنبه سی ام مرداد 1386
|
کاملا عشقولانه
هر چیزی که میخوام بنویسم اخرش میشه حس و حالم نسبت به تو. هر حرفی که میزنم اخرش به تو میرسه. هر حسی که تو من هست یه جورایی به تو مربوط میشه. زندگی تک بعدی که مگن یعنی همین... حالا دقیقا نمی دونم زندگی من یه بعد داره یا چندین تا, فقط میدونم اینروزا هر چی که هست و نیست تویی...
مرسی به خاطر همه ی حسای خوبی که با بودنت بهم میدی. مرسی به خاطر اون مااااااااااااااااااااااااااچایی که ادمو میبرن تو فضا!! مرسی به خاطر اغوشی که کلمه ی ارامش تنها تو اونجا میتونه معنی بشه. مرسی به خاطر یه عالمه چیزای خوبه دیگه,
مرسی عزیزترینم:*
+
خودم | سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386
|
دل مشغولی ها...
فهمیدن اینکه هیچی نیستی روی زمینی که روش پا میزاری, هیچ سخت نیست. فهمیدن اینکه سهم تو از زندگی دویدنای بی سرانجام روزانه است و غصه های گاه و بی گاه شبانه, هوش فوق العاده ای نمی خواد. اینکه کسی جدی نمی گیردد یا اینکه هیچ کس حق اختیار و تصمیم گیری واست غائل نیست توی مملکتی که به خاطر رنگ مانتو و مدل موت تحقیر میشی نباید چیز عجیبی باشه!!! اره, شاید واقعا خنده دار باشه اگه غصه بخوری به خاطر لایه های مخفی زندگیت و پیش خودت کلافه باشی که چرا باید بعضی داشته هات و حساتو از عزیزترینات مخفی کنی و چرا کسایی که ادعا می کنن بیشتر از همه دوستت دارن به بهانه ی همین دوست داشتن خودشونو قرنها از تو دور می کنن و از دونستن مهم ترین حسات و شناختن مهم ترین ادم زندگیت محروم میکنن...
می دونی اصلا میخواستم بگم که من ادم احمقیم که تو همچون مملکتی با این ادمای مغز فندوقیش زندگیمو با این فکرا به گه می کشم..
+
خودم | سه شنبه شانزدهم مرداد 1386
|
سلام
اینم از خونه جدید

+
خودم | یکشنبه هفتم مرداد 1386
|